تعمقات پس از سردردی شدیدددد

خرید بک لینک

بازم سلام

امیدوارم همیشه خوب باشید.

امروز صبح ساعت ۷و ۲۵ توی بخش بودم... ۷ بیدارشدم ۷ و ۱۵ زدم بیرون .تو عمرم سابقه نداشته یه ربعه آماده شم..

آینه که دستم بود گفتم بابا تو که پوستت سفیده چرا کرم میزنی جوشم که نداری دیگه..خلاصه بدون کرم و کمی آرایش و بدون صبحانه راه افتادم. واقعا کلاس ۷ صبح ظلمه.مخصوصا آموزشش واسه گروه شما و رده تون صفر باشه...بعد اومدن خونه دیدم خداییش روزایی که کرم میزنمبا الان هیچ فرقی نداره...همینجوری خوبترم خب...

بعد تا ۱ که کلاس داشتم.تو خونه تنها بودم و کمی رقصیدم...اخه یهو ۹ کیلو اضافه کردم...الان دارم میترکم...نمیخوام هیکلم بهم بریزه...بعدشم حاضرشدم و به سمت کلاس تئوری زنان رفتم کلاس که تموم شد بازم حوصله نداشتم با مهتاب برگردم مهتاب دوست خیلی خوبمه.ولی خیلی سرک میکشه تو زندگی بقیه و در موردشون نظر میده مثلا اینستای بچه ها چک میکنه و با بقیه در موردشون شورا میذاره. منم خیلی وقته خوشم نمیاد ازینکه توی زندگی دیگران سر بکشم.خلاصه تنها اومدم خونه....البته با سردرد شدید...وحشتناک...

خوابیدم و بازم با سردرد بیدار شدم و هیچکی طبق معمول خونه نبود...منم یکم هندوانه خوردم و نشستم پای دورهمی...عاشق مهران مدیری و گوهر خیراندیشم.

اصن مدیری تکه..

بعد دیدم سرم درد میکنه نمیتونم اصن برم بیرون واسه دو عدد آباج و پارمینخرید کنم.دیگه نشستم انیمیشن دیدن...angry birds...

آقا خیییییلی خوب بود خیلی...

چند روز پیش هم که finding dory رو دیدم کامل محو تماشای اون شدم...فک کنم تنها فیلم های مناسب سن من و حال من فقط کارتونه:-))

بعد کمی نوتلا خوردم ...

گفتم چیکار کنم چیکارنکنم...سریال قلب یخی سری اولش رو خیلی دوست دارم...نشستم پای اون و قسمت اول رو دیدم...

بعدش که آباجم با ایمو بهم زنگ زد و در حال غذا خوردن بود منم دلم خواست و تا اومدم سفارش به مامانم بدم دوباره سردردم شروع شد همراه حالت تهوع خیلی بد...یه عالمه قرص خوردم..تا کمی بهتر شدم.فک کنم همش بخاطر اون صبح زود بیدار شدن بود.همیشه وقتی بدخواب بشم یا کم خواب سردرد میگیرم..

دلم برای خواهرم تنگ شده بود و کلی به بهانه سردرد گریه کردم...تا بود همیشه سر سفره انقدر میخندیدیم که یا اون خفه میشد یا من اشکم سرازیر میشد..الان دیگه نه خنده ای نه چیزی...

کاشکی میشد بریم سربزنیم بهش یا اون بیاد..

بعدش همینجوری که چشمام رو روسری پیچ کرده بودم که نور تو چشمم نخوره بازم فکرام شروع شد...سوهان روح...

من چجوری دانشگاه قبول شدم...قراره همون سیستم رو پیش بگیرم تو این مدت...اینجوری تا سالها بعد از فارغ التحصیلی راحتم...البته خدا رو چه دیدی شاید straight شدم..فقط مونده اون طرحم...

واسه بقیه کارهای تحقیقاتیم هم زودتر باید اقدام کنم.مخصوصا پایان نامه...

از الان که آیندم رو تصور میکنم واقعا خیلی بزرگ و پر افتخار میبینمش..راستش قبلنام همین شکلی میدیدمش..من طعم پیروزی رو بارها چشیدم و میدونم چقدر شیرینه..خطاهای گذشته و عقب افتادگی هام هم به هر حال بخشی از زندگی ربع قرنی که گذشته بوده...زندگی مسیر پر پیچ و خمی داره...روز شادی و خوشی و عشق و محبت داره..روز رنج و نفرت و سختی..ولی یه ویژگی ثابت رو تمام روزهایی که گذروندم داشتم...خوردم زمین و لگدمال شدم ولی استواااار پابرجا موندم و پیشرفت همه جانبه کردم...پلی درست کردم و با کوله بار تلخ گذشته و قلبی پر درد و پر زخم ولی راهم رو رفتم.بعضی روزا فراموش کردم کی هستم...بعضی روزها انقدر حالم بد شد که تا مرز جنون رفتم..بعضی روزا خداجونم رو فراموش کردم..بعضی روزام رسالتم رو...یه روز تصمیم گرفتم همه چیز رو نابود کنم با خودم..یه روز تصمیم گرفتم بیخیال درسم بشم...

روزای بدی رو گذروندم و اینو میتونین همه درک کنین...ولی نتونستم یه روزایی حداقل کمی فراموشکار و کم حافظه باشم..یه خصلت خیلی خوب و در عین حال مرگبار ...

نمیگم ۱۰۰% ولی ۸۰% از راهی که رفتم راضیم...

فقط چند تا مشکل رو باید حل کنم تو خودم...

مث بخشش

مث وقتی که دلگیرم..بداخلاق میشم و اینو همه میفهمن..

مث وقتی خدا رو یادم میره..

مث وقتی کارام رو پشت گوش میندازم

مث وقتی درگیری ذهنی وحشتناکم رو بهانه درس نخوندن میکنم....

مث وقتی قلبم پرررر از نفرت و کینه میشه و نمیتونم کنترلش کنم...

مث وقتایی که سعی میکنم قلبم رو خفه کنم و نذارم بازم مهربونی کنه و بیچاره م کنه...

مث وقتی دلی رو ناخواسته میشکنم..اخمی ناخواسته به کسی میکنم...مث وقتی گلایه هام رو میذارم فقط واسه خدا و همش پیشش چس ناله میکنم...

من میگم کاشکی خواستم بمیرم...اسم نیکی ازم بمونه...من خب نیتم شاید توی انجمن وقتی تصمیم گرفتم واسه فقرا قدمی بردارم،کاملا خدایی نبوده...شاید..بخاطر همینه خیری ندیدم ازش...شایدم دیدم و حواسم نیست..

بهترین روزهای دوره دانشگاهم همون روزهای فعالیتم اونجا بود...تجربه ی خیلی بزرگی بود و روحم رو خیلی بزرگ کرد..

فقط نقره داغمم کرد که بدونم اگه دوباره میخوام قدم خیری بردارم...کمیییی نیتم خدایی نباشه..بازم اون اتفاق شوم و مرگبار برام میوفته...

فیلمک...

ما را در سایت فیلمک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:28

صفحه بندی