سلام به همگی با قلبی شکسته ی امروز
امروز کلی اتفاق افتاد
امروز تقریبا ساعت ۴ یهو آباجم گفت محیا حاضر شو بریم گردش...خلاصه منم بدوبدو حاضر شدم و هنوز معلوم نبود کجا قرار بریم و بعد از بحث توی مسیر..یهو سر از جوانرود در آوردیم...
واقعا هواش عااااااالی و محشر بود...آدم حال میکرد نفس بکشه...
توی یه مسیر پیچ در پیچ سر هر خونه و قصابی که اونجا بود یه گوسفند سر بریده بودن و کاملا پاک شده و تر وتمیز واسه فروش گذاشته بودن..
دیگه عمو پرویزم رفت گوشت خرید و کمی جلوتر ذغال هم خرید...ما رو گذاشت توی بازار و خودش هم رفت واسه نان خریدن..
منم ازونجا واسه کلاس یوگام یه لباس خریدم و مریم و پارمین هم همینطور
بعد دیگه سوار ماشین شدیم و آب معدنی و وسایلم خریدیم و گفتن بریم کجا...منم گفتم خب بریم همونجایی که ازش گوشت خریدیم. خلاصه رفتیم اونجا وبساط رو کنار آب پهن کردیم و تا گوشتها رو سیخ بزنن منم رفتم با پارمین توی آب ولی انققققدر آب سرد بود سریع آمدیم بیرون و عکس گرفتیم به جاش..نزدیک غروب هم بود هم آب سرد بود هم تا غذا خوردیم تاریک شد..بعد از غذای خوشمزه و خوردن چای آتیشی راه افتادیم به سمت خونه و ۱۰ رسیدیم...و منم گفتم عکسش قشنگه ؛بذارم پروفایلم
منم فرداش که دیگه الانی که دارم پست میذارم میشه امروز ،کنفرانس داشتم... که کنسل شد..
بابام پای لباسشویی بود و مامانم در حال ریختن چای منم پای لپ تاپ و نوشتن پاورپوینت واسه فردا ..که نمیدونم چی شد اصن یهو آتیش گرفتم...مامانم حواسش نبود...سینی چای رو روم برعکس کرد.
لباسمم آستینش بلند بود...پوست دست راستم بلند شد و از شدت درد و سوزش مردم دیگه..بابامم عصبانی شده بود که چرا مامان بنده خدام روی دخترش چای ریخته...منم فقط داشتم گریه میکردم از شدت درد و به خودم می پیچیدم و بابام هی آب سرد میریخت رو دستم .پامم سریع تاول زد...
نمیدونم بگم خدایا شکرت..چون اگه اون لحظه سرم رو میاوردم بالا و مامانم رو نگاه میکردم الان صورتم جزغاله شده بود...
ازون ور همش تو دلم غر میزنم که خوشی به من نیومده...تا توی دلم احساس خوشحالی و خوشبختی میکنم سریع همه چی بهم میریزه..
منم همش از درد به خودم پیچیدم و بنده خدا مامانم ازخودش رفته بود و هی با گریه میگفتم عیب نداره مهم نیست چیزی نشده...
اینم از دست بیچاره م..
خودم میدونستم سوختگیش سطحی نیست...ولی جرات نداشتم بگم بریم بیمارستان..گفتم دوباره بابام عصبانیتش تشدید میشه...
تا الان ۳ تا مسکن خوردم و یه عالمه پماد زدم و زیر آب سرد گرفتمش...
اصن پوستش له شد...
کل بازوم رو گرفته و منم همش غصه میخورم که جاش نمونه...خیلی برام مهمه...فردا قراره برم دکتر...خوبیم اینه زیاد پیگیری میکنم مشکلاتم رو...
خیلی ناراحتم...ازینکه جلوی چشم افتادم...همیشه خوشی هام سریعا پودر میشه..همیشه چشم دیگران دنبال زندگیمه.نمیدونم آخه چرا اینجوری میشه...چرا باید کاری کنم که بفهمن من خیلی خوشبختم و الان تو دلم پر از آرامشه
تا الان این توی چشم افتادن و اینکه بقیه فهمیدن من الان خوشم...فقط خوشی هام رو گرفته.
اون ازون موقع که بهترین عشق دنیا رو در حال تجربه بودم و انقدر همه حسادت کردن و انقدر همه دوست داشتن مث ما باشن که خدام همشو ازمون گرفت...
اینم از الان که مقصر خودمم.که همه میفهمن چقدر دارم پیشرفت میکنم چقدر توانایی خدا بهم داده..چقدر خوشحال و شاد و خوشبختم..اینکه خودم کاملا لمسش میکنم که بقیه منتظر پستای اینستا میمونن ببینن دوباره چه حرکت خفنی زدم..فرداش سنگینی نگاه پرحسادتشون رو حس میکنم...
همه بهم میگن محیا خیلی بدافتادی جلوی چشم..کیه که گوش بده..
واقعا باید صدقه بذارم کنار و نذر کنم...
موندم چطور میشه بعد هر خنده آدم غمی باشه...
واقعا ناراحتم...
دیگه باید محو بشم....
خدایا آخر و عاقبت این زندگیم رو بخیر کن.
من تا یاد بگیرم عکس چپکی نگیرم واسه گذاشتن توی وبلاگ پیر میشم..
ما را در سایت فیلمک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 170