فردا اول رمضانه...
اردیبهشت ماه سال ۹۳ بود ...که من رفتم مشهد و اون رفت مکه...اون موقع هنوز رمضان نبود...یه ماه مونده بود تا رمضان الان ۵سالی هست که گذشته.خدای من...۵ساااال...
چقدر عمر زود میگذره...رمضانی پر از پیام دادن های پاک و صادقانه..
نمیدونم چه گیری افتادم که همه چیز رو با جزئیات یادمه...یه بلای بزرگ...
چقددددددر اون مشهد که اولین مشهد عمرم بود بهم چسبید...الان پولامو گذاشتم که واسه عید فطر با مامان بریم مشهد...آی دلم ضعف میکنه برای صحن انقلاب..صحن جامع رضوی...دارالحجه... ای خدا...یعنی میشه؟؟؟
بعد ۵سال...
من ...محیا...دختری که تک تک سلولهای بدنش پر از عشق و محبت به دیگران بود...آرام و صبور...
حالا...
تکه هایی از وجودش رو خم شد و خودش با دست هاش جمع کرد...بهم چسبوند...بعد یه لبخند زد و کمر راست کرد ولی با چشمهایی که عمقش پر از وحشت و سکوت و غصه بود چون میدونست که یه تکه هایی از وجودش رو دیگه نداره ...ای وای از تمام عشق های دنیا...
آره من فوق العاده قویم...چیزی که همه اطرافیانم بهش باور دارن ...
ولی خب همیشه در ظاهر من همه رو فریب دادم چون در باطن بحدی ضعیفم که از همه چیز و همه کسی شکست خوردم...
من قوی بودم چون شکست رو پذیرفتم و قوی تر از قبل جنگیدم.من قوی بودم که به مرحله ای رسیدم که با دیدن کسی دستام نلرزید و نفسم بند نیومد...من قوی بودم که گذشتم از کنار جنایت آدمهای مهم زندگیم...من قوی بودم که درد تنهایی رو با لبخندی حل کردم...
ولی یه چیز هیچوقت عوض نشد...من همچنان عاشقم...من در ظاهر بی احساس ترین و سنگدل ترین شدم ولی در باطن ...
افسردگیش...چشم کبودش...اشکمو درآورد و دیگه تحمل نیاوردم و با اینکه حتی نگاهشم نمیکنم ولی تا شب فقط گریه کردم براش.اگه ته دلم میگفت عوضیه غمی نداشتم دیگه...با این حال بخودم اجازه ندادم بهش پیامی بدم و احوالی بپرسم...تا شب ۴۰بار نوشتم که حالت خوبه؟گفتم خب چیه همکلاسیمه .ولی هر۴۰بار پاکش کردم از ترس اینکه فکر کنه میخوام برم سمتش...من فقط نگران بودم همین...ضربان قلبم بالا میرفت ولی فقط یه جمله اومد تو ذهنم و حسن ختام این ۴۰ بار شد...مامانم صلاحم رو بهتر میدونه و گفته که من در مورد محیا چیزی میدونم که نمیخوام آبروش بره و منم رو حرفش حرف نمیزنم....
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم...
ما را در سایت فیلمک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 170