اامروز دوباره فکرای بد اومد تو ذهنم...
مث خودکشی...
نمیدونم واقعا گیج شدم...
همیشه به کساییکه یه دلیل روحی دارن واسه ش حق میدم...چون خودمم این حالت رو تجربه کردم..
آخه دنیای قشنگ و مردم قشنگترش...
اصن بینشون باشی که چی بشه ...یه سری آدماش هستن دنیا رو زشت و کریه کردن .بوی تعفن میدن. یه سری آدماش هم هستن خدا انقدر دوسشون داره کنارشون میشینی انگار خود خدا کنارته...بس که آرامش دارن..
ولی فعلا که دنیا ۹۹.۹% گروه اول هستن...همون آدم بدها...همون خودخواه های منفعت طلب و هرزه و دروغگو که جانماز آب میکشن و پشت نماز ریایی ذات گهشون رو قایم میکنن....
نمیدونم چرا اینجوریه..دنیا محل برده برعکس فاز من که فقط باختم...مث وقتی میدونی WBC ش شده یکچهارم ولی وقتی گریه طرف رو میبینی تمااااام وجودت پر درد میشه و میگی کاشکی من این مرض رو داشتم....مث وقتی ترم ۴ تماااام وقتت رو میذاری پای یه نفر که از شدت افسردگی به تو پناه آورده و توام احمقانه ترین کار ممکن رو میکنی و بدون قید و شرطی در صورتی که هیییچ تعهد اخلاقی هم بهش نداری ولی براش وقت میذاری تا نتیجه ش بشه ۱۳ واحد افتادن...آخرشم مجبوری بگی همش سر انجمن بوده...خب اینم نمیگفتم چی میگفتم...همه میگفتن نگاه دختره بخاطر یه پسر این همه افتاده...
مث وقتی قربانی کلیپ ها و فیلم هایی که برات میفرسته باشی...
مث وقتی سر بذاره روی شونه هات و سیگار بکشه و هرچی بگی خاموشش کن انگار نه انگار...
تمام صفحات دفتر خاطراتم فقط اون باشه...هرچی بگی اون باشه...ولی اون اصلا منی نبود تو حرفاش...
عااااشق این بودم برام یه شاخه گل بخره .
بریم بیرون گل اگه کند بذاره گوشه موهام..
عاشق این بودم تولدم برام کتاب بخره...
عاشق این بودم سورپرایزم کنه...
مث خرید کتاب دزد از طرف ما واسه اون..چقدر ذوق داشتم وقتی به زوووور تونستم اینترنتی گیرش بیارم و بخرمش...چه فایده...لایق عشق من نبود..
مث وقتی حالم بد شد ولی وقتی گفتم حداقل نمیخوام باهام بیای تو، پشت در وایسا من برم خون بدم و بیام...پیچوند و براش سلمونی رفیقش مهمتر بود هرچند بهانه بود...آدم وقتی چیزی براش مهم نیس تمام تلاشش رو میکنه شونه خالی کنه از زیرش...
مث وقتی تک و تنها حالت بده میری دکتر...با اینکه اون خونه ویرونش نزدیک بود ولی نیومد ...
میگم خدایا با چه خریتی وقتی جواب آزمایشش رو گفت من سریع با گریه ماشین گرفتم رفتم بیمارستان پیشش که بفهمه کنارشم.
من مرد بودم یا اون؟؟؟؟
واقعا مردها جنبه ندارن...محبت هارشون میکنه...فک میکنن خدان...خیلی شاخن...
کل خوشحالیم وقتی بود توی مسیر توی تاکسی کنار هم می نشستیم...
یه سوغاتی از شمال..بعد مدتها....که هربار باهم حرف میزدیم به شوخی میگفت آره ۳۴ تومن پولشو داده بودم ها...
کل خوشحالیم هر روز عصر حرف زدنا بود...
به نظرم خیلی سطح پایین بود و بی ادب و بی نزاکت ولی به روش نیاوردم
وقتی با دوستاش میخندید انقققققدر خدشحال میشدم...میگفتم چقدر خوبه شاده..عاشق اون خنده های از ته دلش بودم ..یجوری حالت قهقهه داشت...عاشق اون دستای گنده و بی ریختش بودم که دست من توش کااامل محو میشد...عاشق محبتش بودم...حتی همون محبت های خرکی... حتی همون لحظه های تنهایی توی انجمنمون...
حتی همون بوس فرستادن هاش وقتی بچه ها حواسشون نبود...و من انقدر خندم میگرفت از دیوونه بازیاش...
شبها براش مینوشتم صبح بیدار میشد میخوند....میگفت محیا پر از انرژی میشم وقتی صبح از خواب بیدار میشم و پیامهات رو میبینم..
ولی چی بگم...که کاش هیچکاری براش نمیکردم و خیلی اهمیت نمیدادم بهش...
میشه وقتی سعی میکرد منو بکشه پایین..بگه نمیتونی...بگه زشتی...بگه تو سطح پایینی.بگه هیچ جذابتی نداری...بگه و بگه و بگه تا به قصدش که کوچیک کردن تو و بزرگ کردن خودشه برسه....اون موقع رسید...ولی الان منم که اون به گرد پاهامم نمیرسه...منم که همه چیز تمومم ...منم که میدونم اسیر چه افکاری بودم و الان آزاااااد شدم .
بزرگترین اشتباهام...
اون پولی بود که پیشم داشت...وقتی پسش دادم انگار یه وزنه سنگییین رو دوشم برداشته شده...
سعی کردم فارغ از اینکه من عروسم و مادرش مادر شوهر...باهاش دوست باشم و مث قدیم رفاقت کنم...یادم نبود فرهنگ بی فرهنگی اون زن چیزی جز بدجنسی و خودخواهی نمیدونه و اصن چون هیچ وقت نه خودش نه بچه هاش دوست صمیمی نداشتن پس چون من دارم محبت میکنم و باهاش رفاقت میکنم در نتیجه منظوری دارم ...
قبل هرچیزی به مشکلات این قضیه فکر نکردم.
.تنش استرس اعصاب خورد خانواده ...روان ناسالم...
محبت بیش از حد کردم...دخترها باید کمیاب باشن...محبت نکنن... دریغ کنن.طرف رو انققققدر له کنن تا بدونه چه خری بوده و هست...
وقتی یکی بهت گلایه میکنه که آره هممممه جا بدم رو گفتی...حالا موندم غیر اینجا این همه حرف های بووووق زو پیش کی گقتم که آقا ترس آبروشو داره...نه که خیلیم آبرومنده...
میفرموندند من هییییچ جا بدت رو نگفتم...نداشتی هم که بگی داداااااش.
ولی من حرف برای گفتن زیاد داشتم...اینم همممممه میرونستم که چقدر از دهنت زیادی بزرگتر بودم و اوردوز لیاقتی شده بودی...
عشقش بوی گهههه میداد.. چقدر من ساده و بچه گول تو و اون مادرت رو خوردم...چقدر بد کردین ...
از الان میدونم با بقیه مردها چجوری رفتار کنم...سنگ...مث قلب سگی خودش
ولی چه فایده...همه پسرا وقتی میخوان قاب یه دختر رو بدزدن دلبری میکنن قربون صدقه ش میرن..خرشون از پل گذشت من واقعیشون رو میشه...
همیشه میگم..خدا به سر دشمنم هم ازین مسایل پیش نیاره...
حس بدیه....حس لگدمال شدنه...اونم توسط کسی که خودت آدمش کردی و بهش پر و بال دادی...
کاملا ذهنم ناآرامه...
کی تموم میشه این سه سال تا همه بریم پی زندگی خودمون...
اگه ترسی نداشتم از آخرت حتما الان گوشه قبرستان بودم...ولی حیف ترس تماااام وجودم رو گرفته...به تمام آدمهایی که خودکشی کردن حق میدم..دخترام وقتی میشکنن احتمال اینکه نابود کنن خودشون رو زیاده....وای به حال من که روزی یه عالمه بخاطر فقر و مشکلات بقیه گریه میکنم...
دخترا پاکترین هدیه هستی رو دارن...قلب پاکشون...خدانکنه کسی لهش کنه.. تکه و پاره میشن از شدت غم...خودکشی تنهاراهشون میشه... و ساده ترین...
احتمالا تا اون موقع که بخوام فارغ التحصیل شم ازدواج کرده باشم تا فراموش کنم..شایدم زنده نباشم اصن..شاید مدت های مدیدی تنهای تنها باشم...
یه غمی تو این هوا هست..که ... آدم...دلش میخواد بمیره...
تف به ذات هرچی بی شرف خوک صفت...تف به ذاتش..
جوانمردی و مردانگی آرزوست....
انسانم آرزوست...
یه روزی حمید منننننننن.اونی که مال خودمه و شبیه هیچکس نیست میاد...نه یه سری....
ما را در سایت فیلمک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 148